تبليغاتX
یادگاری های من

شعري از حسين رستمي تقديم به همه فاطميون

داغت که با سکوت سبکتر نمی شود

حرفی بزن جواب که با سر نمی شود

تعریف کن از اول تنهایی ات بگو

از "هیچکس برای تو مادر نمی شود!"

از آفتاب آن طرف شهر، از اُحد

از "اشک زیر سایه" که دیگر نمی شود!

از مردم، از عیادتشان، راستی بگو

کی گفته بود«فاطمه بهتر نمی شود»؟

...

با آیه آیه، آیه ی عمرت نوشته ای

بیخود مقام فاطمه کوثر نمی شود

میخواهم از غمت نخورم بر زمین ولی

هر بار می رسم جلوی در، نمی شود

در بسترت به چشم من انگار زینبی

آدم سه ماهه این همه لاغر نمی شود

من هیچ محض خاطر این بچه ها بمان

باشد!؟

دوباره فاطمه با سر:

_نمیشود!

نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391  توسط یه نفر  | 


خدارو شكر مي كنم كه يه سال ديگه به من اجازه داد زنده بمونم و توي مراسم محرم  شركت كنم خصوصاً بيشتر شكر گذارم كه توي تاسوعا و عاشوراي  حسيني تونستم با اجازه امام رئوفم اقامه عزا  رو زير خيمه اون حضرت توي مشهد الرضا و توي صحن و سراي بارگاه ملكوتي ثامن الحجج باشم جا همه شما خالي نائب زياره بودم . روز عاشورا امسال رو با خواندن زيارت عاشوراي متفاوت در حرمش تجربه كردم  كه فكر نكنم ديگه اينچنين زيارت عاشورايي خوندني نصيبم بشه (انشاا.. كه باز هم نصيبم بشه) شعر زير رو ياد بودي از اين روزها مي دونم كه يادگاري باشه براي بعد.

ای دل خسته گرت عقده ی عالم به گلوست / داستان تو و غم صحبت سنگ است و سبوست / آستان بوس حرم باش و بپرس از در دوست / این حسین کیست که عالم همه دیوانه ی اوست/ این چه شمعی است که جان ها همه پروانه ی اوست/ دل هر کس که حسینی است زخود بی خبر است/ کشته ی عشق حسین از همه کس زنده تر است/ بس که آن جلوه ی توحید مرا در نظر است /  هر کجا می نگرم نور رخش جلوه گر است / هر خداجوی تمسک به ولایش دارد / هر گرفتار غمی سر به هوایش دارد/ هر دلی مهر سوی کرببلایش دارد /هر سری آرزوی بوسه به پایش دارد /من ندانم که چه سری است که در خانه ی اوست / کیست این مایه ی امید که دل خانه ی اوست / جان حسرت کش ما تشنه ی پیمانه ی اوست  / دل عالم همه مشتاق حرم خانه ی اوست / این حسین کیست که عالم همه دیوانه ی اوست/ این چه شمعی است که جان ها همه پروانه ی اوست.

نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1390  توسط یه نفر  | 


قالب وبلاگ تقديم به ساحت مقدس امام حسين و 72 تن از ياران با وفايش خصوصاً دردانه سه ساله امام حسين (ع) رقيه خانوم  شيرين زبان پدر كه هر گاه نام مقدس اين خانوم بر زبانم جاري ميشود اشكهايم نا خودآگاه سرآزير ميشه و روزي صد هزار بار مي گويم تا ابد دهر خدايا لعنت كند قاتلين امام حسين و اهل بيتش را و درورد و سلام بر حسين و آل حسين و خاندان و يارانش .

نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1390  توسط یه نفر  | 


ماه تابستان داره تموم ميشه چه تابستاني بود امسال ... شلوغ .. پر برنامه ... سخت و جانفرسا از مسافرت 17 ساعته به اصفهان براي مراسم ازدواج برادر بگير تا سفري دوروزه به شمال كشور گرفته تا تحمل گرماي 50 درجه بالاي صفر با دهان روزه در مكاني كه بهترين خنك كننده هوا اندازه يك پنكه سقفي معمولي كه هوا ي داغ رو جابجا مي كنه خنك كنندگي داشت از ساعت 3 بعد ازظهر تا قبل از اذان مغرب و .... خداوكيلي كه سخت گذشت. اما هر چه بود تموم شد ، تابستاني ديگر رفت و عمري ديگر گذشت .. از ماه رمضان بگم كه امسال شايد كمي گرمي هوا و ... سخت بود اما براي من تجربه اي به اندازه احساس يك آسمان پراز قطره هاي زلال باران در كوير خشك و برهوت رو بدنبال داشت.همين قدر اينجا مي نويسم كه يادگاري باشد براي بعد.

تابستان 1390 (10/5/90 لغايت 10/6/90) ماه رمضان 1432 هجري قمري.

و اما بوي ماه مهر ماه خاطرات دوران تحصيل .. خاطرات دير رفتن به مدرسه خاطرات معلم هندسه ، جبر ، شيمي و آقاي ايكس كه مي گفت دانش آموزان عزيز لطفاً آندانس نجويد و مستر مك و.... خاطرات دوستان خوبم ، شهريار، رضا ، فرشيد، مجيد، مهدي ، گروه نهار خور ته كلاس .. همه و همه دوباره با ديدن دانش آموزاني كه اينروزها با ذوق و شوق به سر كلاس ميرن ، كوچولاي كلاس اولي وووو زنده شده و نوستالژي من هم اينروزها حسابي گل كرده. يادش بخيراين شعر رو هم تقديم به همه دوستان مي كنم

خاطرات كودكي زيباترند

يادگاران كهن مانا ترند

درسهاي سال اول ساده بود

آب را بابا به سارا داده بود

درس پند آموز روباه وکلاغ

روبه مكارو دزد دشت وباغ

روز مهماني كوكب خانم است

سفره پر از بوي نان گندم است

كاكلي گنجشككي با هوش بود

فيل ناداني برايش موش بود

با وجود سوز وسرماي شديد

ريز علي پيراهن از تن ميدريد

تا درون نيمكت جا ميشديم

ما پرازتصميم كبري ميشديم

پاك كن هايي ز پاكي داشتيم

يك تراش سرخ لاكي داشتيم

كيفمان چفتي به رنگ زرد داشت

دوشمان از حلقه هايش درد داشت

گرمي دستان ما از آه بود

برگ دفترها به رنگ كاه بود
مانده در گوشم صدايي چون تگرگ

خش خش جاروی با پا روي برگ

همكلاسيهاي من يادم كنيد

بازهم در كوچه فريادم كنيد

همكلاسيهاي درد ورنج وكار

بچه هاي جامه هاي وصله دار

بچه هاي دكه خوراك سرد

كودكان كوچه اما مرد مرد

كاش هرگز زنگ تفريحي نبود

جمع بودن بود و تفريقي نبود

كاش ميشد باز كوچك ميشديم

لا اقل يك روز كودك ميشديم

ياد آن آموزگار ساده پوش

ياد آن گچها كه بودش روي دوش

اي معلم ياد و هم نامت بخير

ياد درس آب و بابايت بخير

اي دبستاني ترين احساس من بازگرد اين مشقها را خط بزن

اي دبستاني ترين احساس من بازگرد اين مشقها را خط بزن
نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1390  توسط یه نفر  | 


مختار!

راهی نمانده است

همین امشب  

از سریال بیرون بزن

پیش از آن که شمر و سنان کاری کنند

با کمک سازمان ملل

بیرون بزن

 با همین کیان ایرانی و همین ایرانیان

که نشسته اند پای گیرنده هایشان

و با همین شمشیرها

که در دست فرزندان مالک است

به جنگ شمر برویم

و شمر همین آل خلیفه است

همین عبدالله است و همین عبیدالله

و شمر همین شورای اعراب اند

که منجنیق آورده اند در بحرین

و" آیات" خدا را می کشند و لگدمال می کنند

وگرنه اهل سنت با مایند

و عاشقان رسول الله با مایند

تنها شمر و سنان

با آل سعود و آل خلیفه

با آل شکم و آل حرام آن سویند

و آل کاخ سفید و آل کاخ الیزه آن سویند

و آل بی بی سی

همیشه آن سو بودند

به مختار گفتم چاره ای نمانده

باید از دل سریال بیرون زد

با اسب

با شمشیر

با قایق های تندرو و با شعر

که  جهان همین کوفه ست

و عاشقان علی(ع) امشب

بر پشت بام های زمین آتش روشن کرده اند

                            

نوشته شده در  سه شنبه ششم اردیبهشت 1390  توسط یه نفر  | 


خيلي وقت بود كه مي خواستم اين پست رو بزارم و بصورت امتحاني يك پست با ورد بنويسم فعلاً براي اولين بار چند خط شعري رو كه  در پاسخ به شعر حافظ ساير شعرا سرودند رو ميذارم

حافظ --- اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را ** به خال هندویش بخشم سمرقند بخارا را  

صائب تبریزی-- اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را-- به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را-- هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد - نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

شهریار ----- اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را -- به خال هندویش بخشم تمام روح اجزا را -- هر آنکس که چیز می بخشد بسان مرد می بخشد -- نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را -- سر و دست و پا را به خاک گور می بخشند-- نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را

فاطمه دریایی---- اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را -- خوشا بر حال خوشبختش، بدست آورد دنيا را -- نه جان و روح می بخشم نه املاک بخارا را -- مگر بنگاه املاکم؟چه معنی دارد این کارا؟-- و خال هندویش دیگر ندارد ارزشی اصلأ -- که با جراحی صورت عمل کردند خال ها را --- نه حافظ داد املاکی، نه صائب دست و پا ها را -- فقط می خواستند این ها، بگیرند وقت ما ها را.....؟؟؟
نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390  توسط یه نفر  | 


ديشب رفتم كلاه بخرم آخه كلاهمو يه چند روزيه كه گم كردم از اول زمستون كه سرماي آنچناني نبود هميشه با خودم كلاهم رو همراه داشتم كه مبادا يهوقت آسمون رحمش بياد و كمي بباره (البته و صد البته كه اين روزها آسمون شهرمون خيلي خسيس شده ) حالا هم كه بعد از چند وقت يه ذره بارون اومد و سرما بيشتر شده كلاهم رو توي سالن ورزشي يه هفته پيش جا گذاشتم و هر چي گشتم  پيدا نشد كه نشدبه كاركنان سالن هم سپردم اگه كسي كلاهي با اين نشوني ها پيدا كرد و آورد شماره همراهمو دادم تا يه اس ام اس بزنن تا  بيام كلاهم رو بگيرم . بعد از چند روز كه گذشت ديدم نه از اسم اس خبري است و نه از كلاه هوا بدجوري سوزناك شده بي كلاه رفتن بيرون مساوي با سردرد شبانه . با خودم گفتم ولش كن ميرم يكي ديگه مي خرم اونو هر كي پيدا كرده شايد از من اوضاع اقتصاديش خرابتر بوده كه دوباره پسش نياورده (بجان خودم كلاه نو بود اول آبان امسال هم خريده بودم فقط در راه رفت و آمد اداره استفاده شده بود) يا شايدهم اونشب يكي از ورزشكارا بعد از ورش سرش خيس عرق بوده خواسته سرما نخوره كلاه من رو پيدا كرده و تا خونه سرش نموده بعدش هم بعد از يه دلسوزي مفصل براي صاحب كلاه اون رو توي سطل آشغال انداخته و خلاص (آخ قلبم گرفت).

خلاصه رفتم كلاه بخرم از اين مغازه به اون مغازه و از اين پاساژ به اون پاساژ تا رسيدم به يه كوچه بن بستي كه يه لياس فروشي توش بود بدون هيچ زرق و برقي و يه لامپ كم مصرف كوچك توي مغازه كم نور با خودم گفتم فكر نكنم كلاه داشته باشه و يا اگرهم داشته باشه بدرد نخور رفتم توي مغازه يه پيرزن ۵۵ الي ۶۰ ساله تسبيح بدست پشت دخل نشسته و داشت ذكر مي گفت مغازه هم بزور يه بخاري كوچك كمي گرم ، گفتم كلاه دارين گفت بله و بعد چند نمونه رو گذاشت جلوي روم از آرم دار و بي آرم و كشباف و غير كشباف و... با كمي زيرو رو كردن و وسواس دقيق يكي رو انتخاب كردم بعد از اينكه سرم كردم و جلو آيينه دود گرفته مغازه كمي انداز و برانداز كردم ديدم خدا وكيلي به من مياد. گفتم حاج خانم چند  گفت : ۲۵۰۰ تومان گفتم اوه چه خبره يارانه ها هم روي اينها تاثير گذاشته لبخند گرمي زد و گفت نه مادرجان شما ۲۳۰۰ تومن بده آخه ۲۱۰۰ تومان خودم خريدم. يكم اين پا و اون پا كردم گفتم حالا يه دوري بزنم ميام انشاا... گفت هر طور صلاحه از مغازه اومدم بيرون بعد از كلي گشتن چند تا مغازه ديگه و كمي هم دور شدن از اون مغازه رسيدم جلوي شيك ترين و البته گرون ترين مغازه شهرمون و از اون مغازه بدون هيچ وسواسي كلاهي باقيمت ۳۵۰۰ تومان خريدم . رفتم خونه همسرم تا منو ديد گفت چه عجب بالاخره  براي خودت كلاه خريدي  گفتم قشنگه يا نه  با بي خيالي گفت خوبه حداقل  از قبليه قشنگتر و  و بهتره من رو ميگي وا رفتم تموم خيابان گردي هاي اون شب مون توي تنم گفتم مگه كلاه قبلي چش بود گفت اون اصلاً بهت نميو مد و يكم هم برات گشاد بود چون ديدم شايد نارحت بشي چيزي نگفتم ( علت پيدا نشدن كلاه رو هم فهميدم)  گفتم حالا اين يكي چي قشنگه نارحت نمي شم اگه راستش رو بگي  گفت : اومم بد نيست قشنگه    گفتم:  همين يعني به من نمياد  گفت: نه بهت يكم  مياد ولي خيلي شيك و عالي نيست . ولي از قبلي خيلي خيلي بهتر و قشنگتره مباركت باشه. من كه حسابي توي ذوقم خورده بود رفتم كلاه رو گذاشتم توي كيف اداره كه اين يكي حداقل تا آخر زمستون دوام بياره.

همون شب خيلي فكر كردم ديدم كاش همون كلاهي كه قشنگ بود و به من هم ميومد از دكان پيرزن خريده بودم هم قيمت كمتر هم سر زمستوني يه نوني به اون خانواده رسيده بود.

اينها رو نوشتم تا برام يادگاري باشه و تجربه اي براي آينده تا درسي باشه براي بعد.    

نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم دی 1389  توسط یه نفر  | 


اغنيا مكه روند و فقرا سوي تو آيند

جان به قربان تو شاها كه حج فقرايي

اين روزها بازار خداحافظي از حجاج بسيار گرم است. حدود يك هفته اي است كه هر روز يكي از همكاران اداره مياد  براي خداحافظي و حلاليت طلبيدن  آخه با هر كدوم از اونها كه خداحافظي مي كنم ميگم التماس دعا  ما رو يادت نره ما رو هم دعا كني شايد همين نزديكي ها قسمت مون بشه بريم مكه (حج واجب)

از يكي از همكارام پرسيدم هزينه سفرت چقدي شده گفت قبلاً يك ميليون تومان واريز كردم و الان هم دو ميليون هفتصد هزار تومان ديگه هم ريختم كه با خرجهاي متفرقه حدود چهار ميليون تومان شده گفتم تنهايي مي خواي بري گفت نه به اتفاق همسرم، با يه حساب  بقول معروف دو دو تا  چهار تاي  كه پيش خودم انجام دادمديدم چهار ميليون خود نفر چهار ميليون همسرش بعلاوه يك ميليون هم واسه خرج سوغاتي به رسم ما ايراني ها كه از بقال سر محل گرفته تا نوه فلان و فلان رو هم مي ديم  بعلاوه حدود يك ميليون تومن هم خرج برگشت و پذيرايي ميهمانان و ليمه و ..... جمعاً ده ميليون تومان براي يك زوج خرج داره (تازه دست كم گفتم) كه برن مكه حج واجب و بيان.  

پيش خودم گفتم اگه همين العان هم اسم من دربياد و بگن يا علي بيا برو من تو همچين شرايط اقتصادي چه جوري بايد اين پول رو جور كنم تا بتونم برم حج  اينجا بود كه همون شعر اول متن يادم اومد با خودم گفتم قربونت برم امام رئوف كه از هركجاي مشهد كه بخواهيم بيايم حرم با اتوبوس شركت واحد 50 تومان بخش خصوصي 100 تومان مي شيني ميايي حرم و يه دل سير  زيارت بعد 100 تومان هم بر مي گردي جمعاً 200 تومان ميشه ، اگه از داخل استان خراسان بقصد زيارت بخواهي بيايي مشهد و يك روز پيش امام رضا (ع) هم بموني فكر نكنم بيشتر از سي يا چهل هزار توان برات تموم بشه و اگه از خارج استان  خصوصاً استانهاي همجوار با استان خراسان بخواي بقصد مشهد حركت كني با چند روز اقامت  رقمي حدود 100 تا دويست هزار تومان و خلاصه براي استانهاي دور دست و اون سر ايران با يك هفته اقامت در مشهد و پول بليط اتوبوس حدود 400 تا پانصد هزار تومان ميشه. خداد جون ما كه اغنيا نيستيم اما دلومن هم مي خواد بيام خونت رو زيارت كنيم دلمون مي خواد كنار قبر پيغمبر و قبرستان نبي يك شب جمعه اي دعاي كميل بخونيم.

حالا كه دستمون نمي رسه دلم بدجوري هوس زيارت امام رضا (ع) رو داره.  نشتن توي ايوان گنبد طلاش  وبياد  دعاي كميل مدينه منم  كنار قبر فرزندش علي ابن موسي الرضا(ع) مي شينم و ميگم الهي و ربي من لي غيرك رو زمزمه مي كنم . ميگم يا علي موسي الرضا حسرت زيارت جد تو مونده بردلم ** چي ميشه اگه منو راهي اون سرا كني.

اين همه نوشتم تا بگم امروز بيست و سوم ذيقعده است و به روز زيارتي حضرت رضا عليه السلام معروفه اگر امروز خدا بهتون توفيق داد به حرم آقا مشرف شديد نائب الزياره همه دوستانتون هم باشيد  و از طرف اونها  نيز سلامي خدمت محضر آقا علي ابن موسي الرضا بگين.اگر هم توفيق زيارت نداشتيد از همون جايي كه هستين  رو به مشهد الرضا و  بارگاه ملكوتيش بگردونين  و متضرعانه بگوييد : السلام عليك يا مولا يا غريب الغربا - السلام عليك يا معين الضعفاء و الفقرا-السلطان ابا الحسن- علي ابن موسي-عليك آلاف التحيه و الثناء و رحمه الله و بركاته از دعا براي فرج امام عصر نيز غفلت نكنيد
نوشته شده در  یکشنبه نهم آبان 1389  توسط یه نفر  | 


رمضان است و ماه نيمه ي بدر             شب تقسیم زندگی ، شب قدر


شب قدر است و من همان تنها             دورم از هی هی و هیاهوها


نیست قرآن برابرم امشب                      دست مولاست بر سرم امشب


ای خدای بزرگ بنده نواز                    خالق خلسه های راز و نیاز


اولین اشتیاق شوق انگیز                    آخرين شوق اشتیاق آمیز


می چکد شور تو در آوایم                     می زنی موج در دعاهایم


هایِ تو هویِ من مرا دریاب                   خسته ام ، خسته ، ای خدا دریاب


شب قدر است و می کنی تقسیم                 برسان سهم دوستان یتیم


سهم من چیست؟بندگی کردن                   پاک و پاکیزه زندگی کردن


بار من ای یگانه سنگین است                  سبَُکم کن که سهمِ من این است


شب احیا تو با منی آری                         من بخوابم اگر ، تو بیداری


لطف داری به دست کوتاهم                      می دهی آنچه را که می خواهم


ای خدا ای خدای پنهان ، فاش                   هم در اینجا تو را ببینم کاش


تا بمیرم زلال و دل بیدار                         مرگ من را بدست من بسپار


بسپارش به من به آگاهی                         تا بمیرم چنان که می خواهی


بعد یک عمر خون دل خوردن                   مطلع کن مرا شب مردن


ای خدا ای خدای نومیدان                         زنده ي تا همیشه جاویدان


ای سزاوار گریه و خنده                         مهربان هماره بخشنده


پاکبازم اگر چه گمراهم                           از تو غیر از تو را نمی خواهم


بار تشویش از دلم بردار                                          وَ قِنا ربّنا عذاب النّار


شب قدر است و من چنین بی تاب                        اِفتَتِح یا مفتّح الابواب...

نوشته شده در  دوشنبه هشتم شهریور 1389  توسط یه نفر  | 


اين پست رو با شعري قشنگ از آقاي مرتضي اميري اسفندقه  مي آرايم كه بسيار دلنشين تر از خط خطي خودم بر روي ايم بوم مي باشد.آنچنان اين شعر با حال و هواي من كه اينروزها خدار رو شاكرم تا بمن فرصت داد يكبار ديگر در ميهماني پرفيضش شركت كنم همخواني دارد كه وصف ان در اين چند خط نمي كنجد . يادي هم از مادربزگ تازه گذشته مان بكنم كه خدايش در اين ما بيامرزدش جاي افطاري هر سالش در شبهاي قدر خالي و جاي خودش خالي تر ... خداوند رحمتش كند.

روزه هایم اگرچه معیوب است         رمضان است و حال من خوب است

رمضان است و من زلالم باز                صاحب روزی حلالم باز

می زند موج بی کران در من                 پهنه در پهنه آسمان در من

چشم هایم ندیدنی را دید                 رمضان است و من پر از خورشید

الفتی پاک با سحر دارم                     تشنه ی لحظه های افطارم

رمضان است و گفتنم هوس است        راز از تو شنفتنم هوس است

از تو ای با من آشنا! ! از تو                     از تو ای مهربان خدا! از تو

ای خدایی که جود آوردی                       از عدم در وجود آوردی

ای خدایی که هستی ام دادی                حرمت حق پرستی ام دادی

ای سئوال مرا همیشه جواب          ای سبب ! ای مسبب ! اي اسباب

پیش پایم همیشه روشن باش             با توام من ، تو نیز با من باش

در نگاهم گناه می جوشد                   تو نپوشی کسی نمی پوشد

با من ای مهربان، مدارا کن                   گره از کار بسته ام وا کن

رمضان است و زنده ام ، هستم             گفتگو با تو دارم و مستم

مستم از شربت و شرابی ناب            صمغ خورشید و شیره ی مهتاب

از شرابی که قسمت من بود               مثل من بود ، صاف و روشن بود

از شرابی شبیه آزادی                       لطف کردی خودت فرستادی

از شرابی که درد می افزود                    نه زمینی ، نه آسمانی بود

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389  توسط یه نفر  | 


ابزار رایگان وبلاگ

طراحی سایت