تبليغاتX
یادگاری های من
حدیث ناگفته های دل


یادگاری های من









 صبح  همه دوستان راس ساعت ۴ بامداد از فرط سرما و البته زود خوابيدن شب قبل بيدار شديم و بعد از خواندن نماز صبح فكر  تهيه و تدارك ديدن براي صبحانه و در نتيجه خوردن صبحانه كه شامل يك  ليوان چاي تازه دم ، يك عدد تخم مرغ آب پز + يك عدد كوجه فرنگي + يك برش پنير و نان لواش بود در فضاي صبحدم بسيار زيباي روستا بسیار دلچسب تر خواب شب آنجا بود. البته ناگفته نماند که در تابستان شب خوابیدن در آن فضای روستا بسیار دلچسب خواهد بود. بعد از  حاضرشدن دوستان كه كم كم كوله ها را آماده و براي پياده روي و گردشي نيم روزي در دره شمخال تدارک وسائل لازم را می دیدند. باتوجه به تجربه یکی ازدوستان چون قرار بود تا ایستگاه اول که به نام ایستگاه حمام بود برویم و برگردیم سفارش شد که کوله ها را تا حدی سبکتر برداریم ماهم به تجربه ایشان گوش فراداده و بعد از بستن کوله هایی نه چندان سنگین در حد یک پیاده روی نیم روزی و البته صرف نهار در ایستگاه اول در ساعت ۳۰/۶ صبح براه افتادیم .

ابتداي راه كه با نسيم سرد پاييزي دره شمخال همراه بود كمي خواب آلودگي گروه را از سرشون پراند و مجبور شدن تا كمي لبه كلاه را تا روي پيشاني پائين كشيده و زيپ كاپشن هاي زمستاني را بالانر بعد از حدود ۲ ساعت پياده روي در فضايي با كوه هايي كه دره از ميان آنها رو به جلو مي رفت و سكوت سنگين و مناظر جالب بريدگي ها و شكلهاي گاهاً عجيب و غريب بعضي از نوك قله ها اطراف که طي نمودن مسافت پيموده شده را  انسان متوجه نمی شد. ايستاديم تا هم خستگي راه را  از بدن رانده وهم  بساط چاي كه درون فلاكس هاي كوچك همراه بود بهمراه يك عدد خرما صرف نموده و دوباره حركت بسوی ایستگاه حمام.

بعداز حدود ۵/۲ ساعت پیاده روی کم کم جریانهای آب که سر چشمه آنها بصورت رشته های نازک آب از کوههای اطراف مسیر حرکت به طرف شیب انتهایی دره که همان مسیر تردد افراد می باشد شروع شد . و از اینجا بود که باید از میان آبراهایی که کم کم پر آب تر می شد حرکت می کردیم . در ابتدا اعضای گروه چون فکر می کردند که این آب های مسیر حرکت موقت خواهد بود سعی می نمودند که کمتر پایشان خیس شود و بیشتر از مسیرهایی حرکت می کردند که کمی ماسه یا شن و یا خاک و احیاناْ قلوه سنگ بود. ولی زهی خیال باطل با این همه این ور و اونور پریدن از روی جوب های آب کم کم مجبور شدیم که پاهای نازمان( چه از خود ممنون) را به آب سرد و لطیف کوهستان بسپاریم .

در مسیر تردد با انواع گیاهان کوهی برخود نموده که این هم بر جاذبه های راه اضافه می نمود مضافاْ بر اینکه هر چند گاه آواز بلبل و قناری هایی که در کوهستان بودند هم گوشهایمان را نوازش می داد.

همانطور که پیشرفت ما به جلو بود وجریان  مسیر آب هم در همان مسیری بود که گروه حرکت می کرد . در حدود نیم ساعت  الی ۴۵ دقیقه مانده به ایستگاه حمام هم مقدار آب بیشتر شد که مجبور شدیم تا ۱۰ الی ۱۵ سانتی  پاها را در اب فرو برده و به حرکت ادامه دهیم و هم جریان آب شدیدتر که به این موارد اضافه کنید فضای سرسبزی که فقط این را می توانم بگویم بعد حدود چند ساعت پیاده روی انسان را به وجد می آورد در نوع خود جذاب و صد البته خستگی را از تن بیرون می نمود برخوردیم  که هر چه رو به جلو حرکت می رفتیم سرسبزی و انبوه شدن درختان نمود بیشتری داشت.

( نزدیک ترین مکان استراحت به ایستگاه اول )

 

در ساعت ۲۵/۱۰ دقیقه به ایستگاه حمام که در مسیری فرعی انشعاب از مسیر اصلی سمت چپ مسیر اصلی بود رسیدیم . با این توضیح که در مسیر اصلی که حرکت می کنیم سمت چپ مسیر بین دو شکاف کوه با کمی گردش به چب و کمی از بلندی بالا رفتن ( از روی چند قلوه سنگ و شکاف ) به محوطه ای وسیع بین دوشکاف کوه می رسیم که محلی برای استراحت در پیمایان می باشد بنام ایستگاه حمام.

اینهم یه عکس از ورودی ایستگاه حمام

 

 

  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 ساعت   توسط یه نفر  | 


سلام

بعد از چند وقت ننوشتن و هزار گرفتاري كه يكيش رفتن كامپيوتر اينجانب به ملكوت اعلي بوده و است (از كافي نت مي نويسم خدمت تون) و و و و سرتون رو درد نيارم آمدم تا يادگاري ديگري كه برام اتفاق افتاده اونهم گردشي دوروزه و عزيمت به دره زيباي شمخال بنويسم.

شروع كار با يك قرار ساده با دوستان بود كه در ظهر پنج شنبه در ابتداي جاده قوچان (پليس راه) گذاشته شد و يا علي زديم به راه بعد از گذز ار شهرستانهاي چناران و قوچان والبته استراحتي اندك در قوچان و خريد براي ادامه راه به طرف شهرستان باجگيران حركت كرديم كه حوالي ساعت ۱۶ به روستاي زيباي شمخال واقع در ۵ كيلومتر مانده به شهرستان باجگيران رسيديم . به لطف هواي تميز پائيزي بعد از استراحتي كوتاه و مشخص شدن مكان پارك ماشين كه يك خانه بود در وسط روستا با حياطي بزرگ كه صاحب خانه اين حياط را براي پارك ماشين به ازاي مبلغي براي  هرساعت در روز و هر شب به پاركينگ تبديل كرده بود همچنين سر ذوق آمدن گروه را بر اين داشت به ارتفاعات اطراف روستا سري زده و كمي هم كوهنوردي كه چه عرض كنم تپه نوردي روي بياورند. بعد صعود به ارتفاعت اطراف و روشن كردن آتش و خوردن چاي كه جاي همه دوستان در آنجا خالي بود. دوباره به روستا  رسيده بعد خواندن نماز مغرب و عشا در مسجد روستا با توجه بهتاريك شدن هوا و خب از هيايو و زرق وبرق شهر خبري نبود در ساعت ۸ شب شام خورده و بعد بپا كردن چادرها  با دوستان در ساعت ۴۵/۸ ( كه خيلي براي من جالب بود) از خستگي راه به خوابي عميق رفتيم.

اینهم یه عکس از روستای زیبای شمخال

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388 ساعت   توسط یه نفر  | 


 

GAD has sent many prophets for the guidance of mankind. They all taught us to be good and to do good. Our holy prophet Muhammad( peace be upon him) was the last of the prophets.He was born in 571A.D in mecca.the people of mecca liked  him.they highly admired his truthfulness, hon-esty and sense of duty. They gave him the title of " AL-Amin" Which means " the trustworthy". He received  Godsmessage at the age af 40, and began to preach  islam. He told the people af mecca not to worship idols but the  one GOD who is the creator of the entire universe. The people af mecca, who worshiped idols,turned against him. They became his enemies. They did not want him to preach islam. The holy prophet left mecca with his followers and went to medina. The people af medina received him with open arms. They were vry happy to see the prophet af god

-------------------------------------------------------------------------------

بعد نوشت :

در شكوه اين مبعث فرخنده همين رو بگم ( لولاك لما خلقت الفلاك)

متن فوق برگرفته از درس نهم زبان انگليسي سال اول دبيرستان مي باشد كه بد نديدم وبلاگهايي كه  در عظمت اين روز بزرگ با نوشته هايي زيبا فارسي مي نويسند من هم زبان بين المللي را براي اين كار برگزيدم تا پيامبر نور و رحمت رو بهتر معرفي كرده باشم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388 ساعت   توسط یه نفر  | 


بدون مقدمه ميرم سر اصل مطلب كه هر چه تونستم خلاصه كردم ولي شد حديث صد كاغذ

پيش برنامه : جلسات اوليه كاربران ،مانورهاي آماده باش و يادگيري نرم افزار انتخابات و همچنين رفت و آمد هاي بين محل كار و محل مانور كه اوايل در منزل   بعد كافي نت و با فراهم شدن امكانات ( خريد لب تاب) منتقل به محل فرمانداري كه خودش زماني بين دو الي سه هفته به طول انجاميد

سكانس اول: روز قبل از انتخابات و مشخص شدن شماره و محل صندوقها و شناختن اعضاي گروه صندوق خصوصاً نماينده فرماندار وساير اعضاء گروه ، كه در مانور همانروز دوستان كاربر كامپيوتر بايد به اتفاق نماينده فرماندار به شعب خود مراجعه مي كردند. چك كردن از نزديك محل اخذ راي مورد بازديد و بررسي قراردادن همه جانبه، رعايت قانون انتخابات توسط  نماينده فرماندار و همچنين مطمئن شدن از نصب نرم افزار، چك كردن ارتباط سيستم با اينترنت و اتصال امتحاني به سايت انتخابات توسط نرم افزار و يادداشت كردن خطاها و مشكلات احتمالي براي عنوان كردن در جلسه اي در آخر همان روز و رفع آنها و آمادگي كامل براي روز انتخابات توسط كاربر كامپيوتر كه بنده به دليل اينكه در شعبه سيار بودم از اين موارد معاف و در نتيجه با نماينده فرماندار آشنا و بعد از  رد و بدل كردن شماره همراه و تحويل لب تاب و مطمئن شدن از نصب نرم افزار ، كانكت شدن به سايت انتخابات از طريق نرم افزار  به صورت آن لاين، چك كردن برنامه ۲ ساعت وقت بنده گرفته شد و از جلسه آخر شب معاف ( خوش بحال خودمان)البته اين رو هم اضافه كنم دوستاني كه در شعب روستا بودند تا ساعت ۸ شب درگير و .... براي همين مجدداً مي گوييم  (خوش بحال خودمان)  

سكانس دوم صبح روز انتخابات : بيدار شدن ساعت ۵/۴ صبح از اضطراب  اينكه خواب نمانم  و بعد از دوش گرفتن مختصر و صرف صبحانه راس ساعت ۶ صبح در محل فرمانداري طبق قرار قبلي حاضر شده و بعد از تحويل گرفتن لب تاب از طرف اينجانب و همچنين تحويل  صندوق اخذ راي و برگهاي اخذ راي ، مهر و ديگر ملزومات از سوي نماينده فرماندرا بهمراه ۱- يك نفر رئيس شعبه ۲- يك نفر نائب رئيس شعبه ۳- دو نفر منشي ۴- يك نفر نماينده وزارت كشور۵- يك نفر هيات نظارت۶- يك سرباز و يك درجه دار جهت حفاظت از صندوق بوسيله ميني بوس راهي اولين مقصد شعبه اخذ راي تعيين شده جهت گروه حركت نموديم.البته ناگفته نماندبگو بخند ها و كلاً فضاي شاداب و قابل تحسيني  كه در آن موقع صبح در محل فرمانداري ديده مي شد واقعاً براي من كه اولين بار بود در اينگونه فضايي سياسي ديپلماتيك ( از اصطلاحات خودمان) قرار مي گرفتم بعنوان عضوي از صندوق اخذ راي جالب و تعجب برانگيز بود چون باتفكراتي كه قبلاً  داشتم تصور مي كردم كه در روز اخذ راي با فضايي سنگين همراه با چاشني اخم و خيلي جدي برخورد كردن همراهان يك صندوق و... كه در عمل اينگونه نبود.راستي تا يادم نرفته بگم كه همراه صندوق ما يك نفر نماينده آقاي موسوي و يك نفر نماينده آقاي احمدي نژاد با ما همراه بودن كه نظارت بر حسن انجام كار داشتن و از نماينده آقايان كروبي و رضايي در صندوق ما خبري نبود.و جالب اينكه بگم نماينده آقاي احمدي نژاد پسر جواني بود با سني حدوداً ۲۷ سال و يك موتور هونداي قرمز رنگ كه ما را همراهي مي كرد و نماينده آقاي موسوي يك آقاي جا افتاده با  سني  حدوداً ۴۰ سال و يك خودرو ليفان سفيد رنگ.

سكانس سوم : اولين محل اخذ راي گروه ما زندان شهر بود كه در بدو ورود طبق قانون زندان تمام موبايل افراد گروه گرفته و حتي مامورين همراه صندوق نيز اسلحه خود را تحويل داده و بدون سلاح وارد زندان شدن ناگفته نماند كه امنيت صندوق و اعضاي آن به عهده حراست  زندان بود كه از اولين لحظه ورود تا آخرين لحظه خروج به خوبي تامين شد.مرحله بعد ورود به داخل زندان با ديوارهاي بلند و سربازهايي در روي بام و نگاه متعجب زنداني كه در محوطه زندان در رفت و آمد بودند به گروه، بعد از مستقر شدن در محل از پيش تعيين شده كه ضريب امنيتي آن توسط رئيس زندان پيش بيني شده بود ابتدا نماينده فرماندار همه اعضاي گروه را جمع نموده و پس اطمينان همه اعضاي گروه و همراهان از خالي بودن صندوق با كمك رئيس شعبه و و نائب رئيس شعبه در حضور همه اعضاء گروه صندوق را پلمب نموده ( در ساعت ۳۵/۷) و آماده شدن و مشخص شدن جايگاه ترتيب نشتن نفرات، در ساعت ۸ صبح جمعه ۲۲/۳/۸۸ راي گيري با صلوات شروع شد.  

 اين  مكان براي من نوعي كه براي اولين بار پاي به اينچنين مكاني مي گذاشتم آنقدر عبرت آموز بود كه قدر نعمت آزادي را به خوبي فهميده و با واقعيت تلخي از جامعه روبرو شدم كه جواناني در عنفوان جواني به علت ندانم كاري و يا هر مسئله ديگر  چه آگاهانه و يا غير آگاهانه در بند گرفتار شده و بهترين روزهاي شادابي عمر خود را در پشت ميله هاي زندان مي گذرانند.

سكانس سوم  بيمارستان بزرگ شهر :

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388 ساعت   توسط یه نفر  | 


ضمن تبريك ميلاد پستي را كه قولش را داده بودم هنوز پابر جاست فعلاً عيد رو به همتون تبريك ميگم تا در اولين فرصت قولم رو عملي كنم

در میـــان کعـبه جـان ، پـرتـو حق جلــوه گر شــد

فاطمه بنت اســد هم ، صــاحب زیبـا پسر شــد

کعبه آن شب ، غـرقـه در نـور دل افـروز خـدا بـود

آسمان کعبه گویی ، مظــهر صــدها گهـــر شــد

عطــر جـانبخش بهشـتی در فضــای کعبه پیچید

تا کـه میـــلاد ســعید مـرتضی فخــر بشــر شــد

مـژده میـــلاد مـولا ، می¬کنــــد از غم رهـــــــایم

زین بشارت کام امّت ، مملو از شهد و شکر شـد

-------------------------------------------------------------------------------

نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت

متحيرم چه نامم شه ملك لافتي را

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388 ساعت   توسط یه نفر  | 


سلام به همه دوستان

اين چند وقته كه نمي نوشتم  اوايل بخاطر شك ناشي از فوت عزيزي بود كه در چهلمين روز درگذشتش هم نتوانستم مطلبي را كه آماده كرده بودم اینجا بنویسم .

بعدتر هم فضاي انتخابات و تب اون باعث شد كه نيام و اينجا از روي احساسات مطلبي رو بنويسم . چون فكر مي كنم بعد از قرار گرفتن در  ۸ سال فضاي انتخاباتي آقاي خاتمي و بعد آن آقاي احمدي نژاد به اين بلوغ سياسي رسیده باشم که براي مرحله گذر از تبليغات چگونه اتخاذ تصمیم و عمل نمایم كه باعث شد حداقل اينجا رو براي چند وقت تعطيل كرده  تا خداي نكرده از روي احساسات مطلبي رو ننويسم که به شخص یا گروه و فرد خاصی بی ادبی صورت بگیرد.

و دليل آخر اينكه چند روزيه خط هاي اينترنت يا قطع است و يا با كندي بسيار زيادي كار مي كند.

اما حالا كه اومدم : اولاً روز زن و روز مادر رو به مادرم، مادر خانمم ، همسر عزيزم و همه هم وبلاگی هایی که نوسینده اونها خانم می باشند. خصوصاْ خواهر خوبم مهتاب خانم و دیگر دوستان  فرشته خانم- خانم  هدیه بهار و همچنین کیمیا خانوم تبریک می گم امیدوارم ایام به کام و همیشه سر افراز و سر بلند باشن.

دوماْ بعد از این همه جنجال برای انتخابات و تموم شدن اون انشاا.. پست بعدیم خاطرات یک روز همراهی با صندوق سیار انتخابات  بعنوان کاربر کامپیوتر در دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری خواهد بود.

سوماْ گرچه تویتر فعلاْ فیلتر شده ولی این خبر رو هم بدم که وبلاگ یادگاری در تویتر هم دارای یک آدرس شد. به این آدرس http://twitter.com/yadegari2007

سلامتی همه دوستان آرزوی من است 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388 ساعت   توسط یه نفر  | 


 

چند وقت پيش اس ام اس زده بود تا شقايق هست زندگي بايد كرد.

اما سيد جان شقايق ها تازه هنوز سر از خاك برداشته اند تو چرا در آغوش خاك آرميده اي.

هنوز لباسهايي را كه براي شب داماديت گرفته بودم به تن داشتم  تازه و نو مانده اند.

در این بهار جدید هنوز قصد داشتي  يك بهار ديگر از جوانيت را طي كني... كجا رفتي .

چند وقت پيش كه براي شهادت امام رضا به مشهد مشرف شده بودي شايد تذكره شب اول قبرت را گرفته بودي كه اينچنين ناگهاني ما را در فراغ از دست دادنت در بهت و حیرت فرو بردی.

سيد جان آخر ميداني كه در روز و شب شهادت امام رضا اونهايي كه دعوت دارند به اعتقاد من براي عرض تسليت مي توانند  مشرف شوند و خوشا به حالت كه از بين ۶۰ ميليون جمعيت قسمت و نصيب تو بود كه براي پا بوسي بروي و تذكره راهت رو بگيري .....اما چه زود  اجازه استفاده آن را پيدا كردي.

نمي دانم چرا هر كس بر سر قبرت مي آمد با خود گل محمدي مي آورد  و با گذاشتن هر گل بر روي قبرت  بغض فرو خورده برادرانت را تلنگري مي زد و فوران يكباره  آن فضاي بهت  و ماتم زده آنجا را پر از ناله هاي پر سوز و گدازي ميكرد كه اشك هر بیننده ای  كه در آن اطراف بود جاري مي ساخت..

رفتنت را از ميان ما مي گويم:

 گرچه باورش هنوز سخت است اما اشكهاي پدري كه آرام در خود مي شكند و با ناله درون اشك مي ريزدو با تو سخن مي گويد و مادري كه نميداند به كدام سمت خانه نگاه كند و تورا به ياد نياورد. همسرت را مي گويم كه نمي داند چگونه فراغت  را تحمل كند يا پاسخگوي بهانه هاي بابا كجاست فرزندت باشد. اين نيشتر تلخ و گزنده را در جانمان فرو مي كند و يادآور مي شود كه ديگر سيد حسين درميان ما نيست.

آري سيد حسين جان مطمئن باش تاريخ ۳/۲/۸۸ را هيچگاه خانواده مهربانت و همچنين همسر و فرزند كوچكت امير علي فراموش نخواهند كرد و هميشه بيادت خواهند بود. ما نيز خاطره هاي فراموش نشدني ات را از ذهنمان هيچگاه پاك نخواهيم كردو بياد خوبيهايت هميشه خواهيم ماند.  

روحت  شادت و يادت گرامي .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 ساعت   توسط یه نفر  | 


عطيه جان سلام نمي دانم آن نوشته اي كه روي پانصد توماني نوشتم به دستت رسيد يا پدرت باقي مانده پول و... به دست مشتري ديگري داد. آخر مي داني موقعي خريد كردم كه پدرت داشت مغازه را مي بست با هزار خواهش و تمنا از همان بسته هاي  تنبا كو كه پانصد توماني  مي شود و قرارمان هست خريدم.   

عطيه جان مي دانم كه ديدار تو سخت شده و پدرت هر روز سختگيرتر برخورد مي كند.

عطيه جان آمدن به مغازه شما و خريد از مغازه تان هر چند اندك روي تو را مي بينم اما دلخوشكنكي است براي من اما آخر تا كي ...ميدانم كه پدرت آخر شك مي كند و نميدانم چه خواهد شد آنوقت؟

عطيه جان روز سيزده براي رسيدن به عشقمان نمي داني چقدر سبزه گره زدم و بالاي اون كوه بلند هر چه قدر آواز غمگين بلد بودم خواندم .

عطيه جان نمي دانم مردم در روز سيزده چرا اينقدر شاد بودن و من هر چه كردم نتوانستم شاد بودن را در درونم پيدا كنم.

خلاصه با اينكه به دنبال وانت عمويت كه همگي تان در آن سوار بودين آمدم ولي در شلوغي جاده گمتان كردم و نتوانستم در روز سيزده حتي از دور تو را ببينم آخه ميداني با موتورم هرچه گاز دادم نتوانستم به شما برسم. كاش من هم از اون موتورهاي فيلم نان و عشق موتور هزار داشتم.

عطيه جان نميداني هر چه زوج جوان در دشت و كوه ميديم بيادت مي افتادم با خودم مي گفتم كاش مي شد من و تو هم دست در دست يكديگر در اين كوه دشت فارغ از غم و غصه با هم باشيم.

عطيه جان اون باران بهاري نم نم ي  كه آمد نميداني چقدر هواي دلم رو صاف و روشن كرد. اگر كمي براي مردم سخت و سرد بود اما براي من  ياد تو را زنده مي كرد و احساس خوشايند گرم بودن به من دست مي داد و بيادت بقول شاعر چو آهوي وحشي در آن دشت گشتم. گشتم

عطيه جان راستي سيزده به تو چه طور گذشت آيا به ياد من هم بودي ....

عطيه جان نمي دانم اين نامه به دستت مي رسد يا خير  ولي بقول شاعر  فاش مي گويم و از گفته خود دلشادم    بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم

دوستت دارم  عطيه جان                قربانت غلامرضا.

متن بالا اقتباسي از ذهن خودم با توجه به عكسي كه در اينترنت آن را يافتم بود.   

   

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 ساعت   توسط یه نفر  | 


سلام

ميدونم خيلي دير شده براي تبريك اما ماهي رو هر وقت از آب بگيري تازه كه چه عرض كنم مرده است.

ممنون از كامنتهاي تبريك دوستان خوب وبلاگي كه منو شرمنده كرده بودن. اميدوارم در اين سال هر آرزويي كه داشته باشند برآورده بشه و به اون برسن. خصوصاً آرزويي بهترينها رو دارم اول براي همسرم كه زندگي مو همه جوره مديونشم دوماً اينروزها روزهاي قشنگيه براي مهتاب خانم  که امیدارم در این سال به هر آنچه براش مقدره برسه.

اینهم یه قطعه شعر تقدیم به  دوستان خوب وبلاگی که در  سالی که گذشت با نظراتشون منو دل گرم کردن به ادامه نوشتن این وبلاگ.

عزیزان عیدتون مبارک

مژده ای دل که دگر باره بهار آمده است

خوش خرامیده و با حسن و قار آمده است

به تو ای باد صبا می دهمت پیغامی

این پیامی است که  از دوست شما آمده است

شاد باشید در این عید و در این سال جدید

آرزویی که مرا وقت دعا آمده است.  

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388 ساعت   توسط یه نفر  | 


نمي دونم چرا اين روزها خيلي به اين آهنگ گوش مي كنم وهمش در ذهنمه،‌ وقتي كه فرهاد با اون صداي زيباش مي خونه يه جورايي ميرم تو عالم فكر و خيال پرواز تا انتهاي ابديت ، پرواز تا عميق ترين مكان دنياي كودكي و...

بوی عیدی
بوی عیدی بوی توت بوی کاغذرنگی
بوی تند ماهی‌ دودی وسط سفره‌ء نو
بوی یاس جانماز ترمه‌ی مادربزرگ

با اینا زمستونو سر می‌کنم
با اینا خستگی‌مو در می‌کنم

شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکه‌ء عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تا نخورده‌ء لای کتاب

با اینا زمستونو سر می‌کنم
با اینا خستگی مو در می‌کنم

فکر قاشق زدن یه دختر چادرسیا
شوق یک خیز بلند از روی بته‌های نور
برق کفش جفت‌شده تو گنجه‌ها

با اینا زمستونو سر می‌کنم
با اینا خستگی‌مو در می‌کنم

عشق یک ستاره ساختن با دولک
ترس ناتموم گذاشتن جریمه‌های عید مدرسه
بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب

با اینا زمستونو سر می‌کنم
با اینا خستگی‌مو در می‌کنم

بوی باغچه بوی حوض عطر خوب نذری
شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن
توی جوی لاجوردی هوس یه آب‌تنی

با اینا زمستونو سر می‌کنم
با اینا خستگی‌مو در می‌کنم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387 ساعت   توسط یه نفر  |