عطيه جان سلام نمي دانم آن نوشته اي كه روي پانصد توماني نوشتم به دستت رسيد يا پدرت باقي مانده پول و... به دست مشتري ديگري داد. آخر مي داني موقعي خريد كردم كه پدرت داشت مغازه را مي بست با هزار خواهش و تمنا از همان بسته هاي تنبا كو كه پانصد توماني مي شود و قرارمان هست خريدم.
عطيه جان مي دانم كه ديدار تو سخت شده و پدرت هر روز سختگيرتر برخورد مي كند.
عطيه جان آمدن به مغازه شما و خريد از مغازه تان هر چند اندك روي تو را مي بينم اما دلخوشكنكي است براي من اما آخر تا كي ...ميدانم كه پدرت آخر شك مي كند و نميدانم چه خواهد شد آنوقت؟
عطيه جان روز سيزده براي رسيدن به عشقمان نمي داني چقدر سبزه گره زدم و بالاي اون كوه بلند هر چه قدر آواز غمگين بلد بودم خواندم .
عطيه جان نمي دانم مردم در روز سيزده چرا اينقدر شاد بودن و من هر چه كردم نتوانستم شاد بودن را در درونم پيدا كنم.
خلاصه با اينكه به دنبال وانت عمويت كه همگي تان در آن سوار بودين آمدم ولي در شلوغي جاده گمتان كردم و نتوانستم در روز سيزده حتي از دور تو را ببينم آخه ميداني با موتورم هرچه گاز دادم نتوانستم به شما برسم. كاش من هم از اون موتورهاي فيلم نان و عشق موتور هزار داشتم.
عطيه جان نميداني هر چه زوج جوان در دشت و كوه ميديم بيادت مي افتادم با خودم مي گفتم كاش مي شد من و تو هم دست در دست يكديگر در اين كوه دشت فارغ از غم و غصه با هم باشيم.
عطيه جان اون باران بهاري نم نم ي كه آمد نميداني چقدر هواي دلم رو صاف و روشن كرد. اگر كمي براي مردم سخت و سرد بود اما براي من ياد تو را زنده مي كرد و احساس خوشايند گرم بودن به من دست مي داد و بيادت بقول شاعر چو آهوي وحشي در آن دشت گشتم. گشتم
عطيه جان راستي سيزده به تو چه طور گذشت آيا به ياد من هم بودي ....
عطيه جان نمي دانم اين نامه به دستت مي رسد يا خير ولي بقول شاعر فاش مي گويم و از گفته خود دلشادم بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم
دوستت دارم عطيه جان قربانت غلامرضا.
متن بالا اقتباسي از ذهن خودم با توجه به عكسي كه در اينترنت آن را يافتم بود.
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388 ساعت توسط یه نفر
|